X
تبلیغات
صــدای آرامـــــــــش - نفسم دخترم کیانا
نفسم دخترم کیانا
سلامی دوباره  

 پست قبلیم پر از اشتباه تایپی بود

در بهار متولد شدم در بهار ازدواج کردم ودر بهار فرزندم به دنیا اومد ونمیدانم که آیا در بهار ................. بگذریم باورم نمیشد روزی طعم مادر شدن رو بچشم ولی خدا خواست وبعد از سالها انتظار مادر شدم فرزندی که الان بعد از بیست روزی که می گذره ودر کنارمه حس می کنم از گوشت وخون خودمه وبا نگاه بهش تمام غمهای عالم رو فراموش می کنم

 در آستانه تولدم حس خوب مادری روتجربه می کنم ولی جالبه که همیشه انتظار شیرین تر از طعم وصاله

 قبل از این حس می کردم اگه روزی صاحب فرزند بشم چها که نمی شود ولی الان متوجه شدم نه همان اضطرابی که یک زن بعد از زایمان دچار ش میشود را من تجربه کردم زود خسته میشوم

 شب وروزم را گم کردم وروزها به سرعت در حال گذرند احساس می کنم محدود شدم احساس می کنم آزادی قبلی را ندارم به محض ورودش کامپیوتر شخصی من به خاطر کمبود فضا جمع شد خلاصه سرگرمش شدیم حسابی جالبه خانواده ها که با این موضوع مخالف بودند هم چنان شیفته دخترمون شدند که یک روز دوریش رو نمیتونند تحمل کنند شبها هم با شب بیداری هاش خواب رو ازمون گرفته کم مونده به رقصیدنمون واداره بعضی شبها تا ۵ صبح بیداریم

 من هم حسابی دلم برای اینجا تنگ شده دلم برای روزهایی که راحت میخوابیدم زمانم مال خودم بود تنگ شده ولی تمام اینها نمیتونه جای بچه م رو پر کنه شده نفسم

تازه ۱۵ خرداد هم تولدمونه تولد سی وچند سالگی .................. که مصادف شده با روز پدر نمیخوام سنم رو یاد آوری کنم چون دلم می گیره وای چقدر با فرزندم فاصله سنی دارم

بعضی مواقع بهش حسودیم میشه حسابی جاشو تو دل شوهرم باز کرده  شده تمام دنیای شوهرم

وقت نوشتن ندارم ببخشید کوچولو صداش در اومده وباباش هم همینجور

من از کامنت دوستانم حس کردم همه فکر می کنند من کار بزرگی کردم نه اینطور نیست باورتون نمیشه من اصلا فکر نمی کنم این فرزند از خودم نیست نه تنها من بلکه تمام اعضای خانواده ام اونقدر جای خودش رو باز کرده که حد نداره  شاید من به خاطر تنهایی خودم اینکار رو کردم  وخدا رو شاکرم  امروز همینطور که شیشه شیر دهانش بود ونگاهش میکردم اشک از چشمانم سرایز شد  من به زور از خداوند فرزندی گرفتم به زور 

کاش بتونم خوشبختش کنم

زندگیم از این به بعد رنگ وبوی دیگه ای داره زندگیم هدف داره

 شب اولی که وارد خونه مون شد تا صبح گریه کردم  ترس عجیبی تمام وجودم رو فرا گرفته بود ولی الان خوشحالم

 وقت نوشتن ندارم ببخشید کوچولو صداش در اومده وباباش هم همینجور

شاد وپیروز باشید این یه دستوره

 

[ شنبه سیزدهم خرداد 1391 ] [ 1:8 ] [ همیشه بارانی ]

[ ]